|
|
|
|
|
با اشکهام می نویسم وبلاگم دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:42 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
کمترین جرم من خواستن تو است
بزرگترین گناه من خواستن تو است من تو را می خواهم ای ازادی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 5:14 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
شکستن غربت ترانه ها تو مرا عادت به نوشتن داداه ای با تو وبدون تو هر روز مشق عشق می کنم وهر شب با خدای خویش نیایشی از جنس بلور می کنم تاتو را دوباره ببینم ،به روشنایی اشکهای مادر وقت نماز قسم ،به دعای سحری مادر برزگ سوگند ای ریسمان پیوند گسسته وای جدا مانده از دلم، دوستت دارم، تو را می خواهم ، برای انکه بدانی دوستت دارم دو باره نگاهم کن تا ببینی صادقانه دوستت دارم . بهانه زندگیم از تکرار تو لذت می برم از یاد تو سیراب شراب عشق می شوم وبرای دوباره داشتن تو می شکنم هر چه شکستنی است حتی غرورم . برای انکه دوباره مال من باشی گفتنی های گذشته از یاد می برم ونا گفتنی های بسیاری تمرین کرده ام که می خواهم با عشق وطراوت جانم برای باز گو کنم شنیدنی ها یم از تو از یاد رفته می خواهم دوباره بیایی وبگویی که دوستت دارم قول می دهم این بار با گوش جان بشنوم . می خواهم جوانه های زندگی ولبخند هر روز وهر شب با حضور توبر دامن پر چین عشق در خلوت خانه بکارم وبچینم وهمیشه بهارم تو باشی برای انکه تو را داشته باشم تمام داشتنیهایم دور می ریزم می خواهم با داشتن تو هیچ فاصله ای میان داشتنی ها یم وتو نباشد ساده بگویم می خواهم دوباره وهمیشه مال من باشی هر چه تو را می خوانم تازه تر می شوی وهر چه تو را می نویسم غزلی عاشقانه تر می شوی وهر بار که تورا بر صفحه دلم نقاشی می کنم نقش تو بیشتر وقلبم وجانم حک می شود وتو برایم جاودانه تر می شوی تو را می خواهم که برگردی به سوی ابادی دلم بیا باهم شهر ارزوهایمان دو باره بسازیم وباهم ترانه دوست داشتن ها زمزمه کنیم تو را برای همیشه با اغوش باز می خوانم ومی خواهم هوس انگیز ترین ترانه ها برای داشتن تو بسرایم خدایا عاشقانه ترین کلمات وزیباترین تعبیرها برای دوست داشتن کسی دوستش دارم برزبانم جاری کن تا بتوانم بدون هیچ فاصله ای عاشقانه هایم تقدیم دوستت دارم ها بکنم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 17:47 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
شکستن غربت ترانه ها تو مرا عادت به نوشتن داداه ای با تو وبدون تو هر روز مشق عشق می کنم وهر شب با خدای خویش نیایشی از جنس بلور می کنم تاتو را دوباره ببینم ،به روشنایی اشکهای مادر وقت نماز قسم ،به دعای سحری مادر برزگ سوگند ای ریسمان پیوند گسسته وای جدا مانده از دلم، دوستت دارم، تو را می خواهم ، برای انکه بدانی دوستت دارم دو باره نگاهم کن تا ببینی صادقانه دوستت دارم . بهانه زندگیم از تکرار تو لذت می برم از یاد تو سیراب شراب عشق می شوم وبرای دوباره داشتن تو می شکنم هر چه شکستنی است حتی غرورم . برای انکه دوباره مال من باشی گفتنی های گذشته از یاد می برم ونا گفتنی های بسیاری تمرین کرده ام که می خواهم با عشق وطراوت جانم برای باز گو کنم شنیدنی ها یم از تو از یاد رفته می خواهم دوباره بیایی وبگویی که دوستت دارم قول می دهم این بار با گوش جان بشنوم . می خواهم جوانه های زندگی ولبخند هر روز وهر شب با حضور توبر دامن پر چین عشق در خلوت خانه بکارم وبچینم وهمیشه بهارم تو باشی برای انکه تو را داشته باشم تمام داشتنیهایم دور می ریزم می خواهم با داشتن تو هیچ فاصله ای میان داشتنی ها یم وتو نباشد ساده بگویم می خواهم دوباره وهمیشه مال من باشی هر چه تو را می خوانم تازه تر می شوی وهر چه تو را می نویسم غزلی عاشقانه تر می شوی وهر بار که تورا بر صفحه دلم نقاشی می کنم نقش تو بیشتر وقلبم وجانم حک می شود وتو برایم جاودانه تر می شوی تو را می خواهم که برگردی به سوی ابادی دلم بیا باهم شهر ارزوهایمان دو باره بسازیم وباهم ترانه دوست داشتن ها زمزمه کنیم تو را برای همیشه با اغوش باز می خوانم ومی خواهم هوس انگیز ترین ترانه ها برای داشتن تو بسرایم خدایا عاشقانه ترین کلمات وزیباترین تعبیرها برای دوست داشتن کسی دوستش دارم برزبانم جاری کن تا بتوانم بدون هیچ فاصله ای عاشقانه هایم تقدیم دوستت دارم ها بکنم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 17:44 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
اغاز وپایان حالا که اهنگ نوشتن کرده ام وتو را برای نوشتن بها نه کرده ام زیبا ترین ترانه ام وحرفهای نا گفته ام در دیوان شعر دوست داشتن ها فقط برای تو که دوستت دارم می نویسم واینها همه بهانه ای است برای انکه بگویم دوستت دارم. حریم سبز خانه ما گاهی دلگیر از غبار زندگی می شود ودرختان تناوری باتبر هیز م شکن زمانه ارام و بی صدا نهالستان وجود ما را تر ک می کنند وسایه از سر ما بر می دارند هیچ می دانی چرا ؟ انها هم روزی نهالی وجوانه ای بوده اند در گلدان دوست داشتن ها وقتی بزرگ شده اند وبا هزاران جوانه وشاخ و برگ ,مادر گلها وپدر شاخه ها ی نو رسته شده اند وقتی کسی از میان ما می رود وطراوت حضورش در باغ زندگی ما کم رنگ می شود این پایان دنیا نیست بلکه اغاز یک وظیفه بزرگ وگذاشتن مسولیت ها ی بیشتر بر دوش ماست .تا کی ما می توانیم ابر بهاری نصیحت ها وهم صحبتی های مادر بزرگ ,پدر برزگ ویا حتی پدر ومادر خویش بالای سر داشته باشیم اخر باید یک روزی ما زیر افتاب گرم زندگی به تنهایی بار زندگی بر دوش بکشیم ممکن است انجا هیچ کس نباشد ومن وتو تنها باشیم دست هم دیگر برای زندگی باید فشرد ومبارزه اغاز کرد از دست دادن هر کسی که سهمی در زندگی ویا شکل گرفتن شخصیت ما داشته سخت است اما این همان طور که گفتم اغاز یک راه وشاید به قولی نشانه بزرگتر شدن ماست .خدا می خواهد بگوید فریاد تو بزرگ شده ای وخودت باید تو لید فکر واندیشه ونصیحت کنی . خدا می خواهد بگوید ای فریاد اگر از تجربه بزرگترها تا حالا باری نبسته ای به وجود خودت وانسانهایی که با انها زندگی می کنی خیانت کرده ای اکنون نوبت ماست که زندگی کنیم وسایه و تکیه گاهی برای کوچکتر ها باشیم غزلهای تازه ای بسراییم ونت زندگی را بنویسیم وبا هم بنوازیم واز تجربه بزرگتر هایی که اکنون در میان نیستند برای زندگی استفاده کنیم .درسوگ از دست دادن نزدیکان من هم خیلی گریسته ام واندوه ودرد بر سینه دارم اما هیچ گاه تا زمانی خدا دارم وراهم به سوی اوست از تنهایی نمی نالم هر چند گاهی احساس تنهایی بر ایمان وعقیده ام غلبه می کند . زندگی انقدر سخت نیست که ما می پنداریم راحت هم نیست که بی خیال فردا ها باشیم . زندگی طوفانی است که از دل نسیم می وزد وامواجی است که از اعماق دریاهای ناشناخته به سوی ساحل ما می وزد ما قایق , دریا ویا طوفان نیستیم ما همه هستی ودر عین حال قطره ایم که اگر دل به امواج دهیم گردابها زندگی ما را نشانه می روند واگر خانه بر بال نسیم بنا کنیم طوفانها چیندمان زندگی ما را بهم می زنند .زندگی با همه تلخیها زیباست وشایسته لبخند . باور اینکه ببینم تو لبخند می زنی این روزها سخت است اما تمام ارزش در همان یک لبخند زیبا خلاصه می شود . این مطلب تقدیم به دوستت دارم ها وتقدیم به ان دوستی است که در دو پست قبلی نوشتم در سوگ از دست دادن عزیزی است فکر می کند با از دست دادن یکی از نزدیکترین ها به پایان رسیده است واسرافیل در صور خویش دمیده است . ایا راستی این چنین است ؟ شما خوانندگان این مطالب نظر خود را بنویسید واز خود اوهم خواهش می کنم که نظر بدهد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:34 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفهایی باخدا خدایا از تو می خواهم کمکم کنی برای بودنم هیچ گاه دست نیازی از استین بیرون نکنم ودست هیچ نیازمندی پس نزنم از تو می خواهم برای انکه ثابت کنم هستم شمشیر کلام وتیغ عمل بر روی هیچ یک از هم نوعان نکشم . خدایا آتش مقدس را بر بلندای ارزوهایم برفروز تا چراغ عشق همیشه در وجودم روشن ونور ذات ابدی تو همیشه چراغ راهم باشد خدایا یکی از بندگان توام و احساس شرم دارم که بگویم گناه کارم, وقت نیاز, تو بهترین ,وزمانه بی نیازی تو در فراموشخانه یادم هستی, می دانم که از سر خوشی من شادی و از نگرانی من دل نگران نمی خواهم هم کلامی با تو با نوشتن کلمات عاشقانه سر شار از احساسم کند امانمی توانم بدون حضور تو شعری بسرایم اندیشه ام مطلق نیست واحساساتم تابعی از عواطف وهیجانات درونیم با دیده ها ونوشته ها واندیشه های قاصرم شکل می گیرد تو مطلقی وبی نهایتی, من هم بی نهایتم اما تو بدون من همانی که هستی ومن بدون تو هیچم وپوچ . خدایا خانه عشق کجاست ؟ سرزمین دوستی زیر سایه کدام ابرمخفی شده است ؟ترانه دلنشین دوستت دارم ها را چه کسی برای من زمزمه می کند ؟ تو با چه کسی بیشتر از من دوستی ؟ چه کسی خانه اش به تو نزدیک تر است ؟ هم کوچه عشق کیست؟ خدایا این چیست که دلتنگ کسی می شوم هیچ نسبت سببی ویا نسبی با من ندارد ؟ برای چه به خودم جرات می دهم به پستوی کس دیگری وارد شوم تا احساساتش برانگیزم واو بگوید دوستت دارم بدون انکه هیچ گونه نیازی مادی به من داشته باشد خدایا نیاز دوست داشتن ها دیگر چگونه نیازی است؟ خدایا برای انکه راهم در سفر گم نکنم صد جا نشان می کنم نمی دانم چرادر حالی که از تو هیچ نشانی ندارم هیچ گاه تو را گم نمی کنم واگر از تو غافل می شوم برای ان است اهریمن وادارم می کند از حضور سبز تو در کنارم غافل شوم وتو چه زیبایی که می بینی مرا در حالی که خیانت می کنم وجرمی مرتکب می شوم اما کمکم می کنی تا غیر تو از رازم هیچ نداند خدایا تو بهترینی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 6:23 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا ! گر هیچم نداده ای دلی به بزرگی دریا یم داده ای که بتوانم دلتنگی هایم را همیشه در ان بریزم ورود زندگی را دو باره به سوی اقیانوس ابدیت تو جاری کنم هرچند گاهی دلتنگی های بزرگی سراغم می اید وتو به تفکر وامی داریم طاقت دوری بهترین کسانم ان هم برای همیشه سخت است وگاهی احساس محال می کنم یاد تو که سراغم می اید ارام می گیرم وبا اشکهایم دوباره سرود زندگی می خوانم ولبخند می زنم . هیچ گاه دوست ندارم از مرگ بنویسم انهم در اغاز بهار ورویش جوانه ها وشادیها ولبخند ها اما وقتی خبر بدی می رسد ودوستی مهربان بهترین کس خویش را راهی دیار ابدیت می کند فقط می توانم در گریه هایش شریک باشم واحساس دل تنگی کنم ( وبه قولی شانه هایت را برای گر یه کردن دوست دارم ) نمی خواهم به دوست مهربانم بگویم گریه نکن مادرجون پیش خداست وخدا به تو صبر بدهد چون می دانم تکیه گاه زندگی از دست دادن سخت است وگریه مرهمی است برای دردهای نبودن های اجبار زندگی . عزیزم ! وقتی دیدم دیگر سراغم نمی گیری ودر اخرین بار گفتی مادر جون تو بیمارستان بستری است فقط دعا کردم تا تو دوباره اغوش گرمش احساس کنی اما خدا تقدیر دیگری نوشته بود برا نوشته بودی از یادم بردی سراغم نمی گیری اما باور کن تا یاهو باز می کنم به چراغ ای دی تو نگاه می کنم شاید روشن باشه تو افهام می گردم شاید ردی از تو باشه سراغ وبلاگهام نمی رم تا یه سلام برا تو نفرستم اخه تو بهترین دوست منی وهم درد من وهم فکر وهم ایده من . عزیزم ! برای تو بهترین ارزوها دارم برام نوشتی دیگه دردهام به کی بگم دلتنگیهام کی از تو چشام می خونه , تنها تر از همیشه شدم دلتنگ یک شکلک خنده یاهو مسنجر تو شدم فکر کردم یعنی تو بازهم می خندی امید ان روز ! عزیزم گلهای رز توی باغچه خونه ما بعد از اخرین باران بهاری پر از گلهای سرخ وسپید وصورتی رز شدن وقتی ازسر کار می ام اونهایی که بو میدن بو می کنم وگلهای بدون بو را عاشقانه تماشا می کنم تا احساس بهار در وجودم زنده بماند حالا که چراغ حیات بهترین کس بهترین دوستم خاموش شده زیباترین ومعطرترین وبزرگترین گل رز توی باغچه به یاد مادر جون تو چیدم کمی با اشک نگاهش کردم تا شریک اندوه تو باشم وپر پرکردمش وبه اغوش باد دادمش تا دوباره بهارانه ها بیایند ورویش شادیها کنند وفاتحه ای خواندم وبا لبخند زیبای یاسمن دوباره زندگی اغاز کردم وتو هم ای بهترین من با یاد خدا وصبرواراده ای که من در وجود مهربان تو می بینم دوباره زندگی اغاز کن , زندگی با نداشتنها , از دست داده ها, خیلی سخت ودر عین حال نا مهربان می شود به عنوان یک دوست ازت خواهش می کنم با انهایی که اکنون زنده اند وزندگی می کنند دوباره زندگی اغاز کن وحتی لبخند بزن هرچند کمی سخت است اما محال نیست . دوست خوبم برایت ارزوی بهار می کنم واز خدا می خواهم بهار عمر هیچ یک از نزدیکانت دیگر روبه خزان نرود وهمیشه جاودانه باشی وبتوانی مثل همیشه با لبخند منتظر اهل خانه وخانواده خویش باشی ( فریاد خاموش تو را چون جان خویش دوست می دارد وفراموشت نمی کند) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 11:40 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
بوی بهار دوباره های تکراری سبزه ها که از نو می رویند جوانه های احساس من از عطر اقاقی ها سرشار وامید به اینده در دلم لبالب می شود هیچ کاری فرح بخش تراز نوشتن خوبیها در بهار وبرنامه ریزی برای سال جدید نیست واین شایدآغازراهی برای رسیدن به خدا باشد ویا هدفی عاشقانه برای سرزمین مادری به هر حال روزهای اول سال برایم سخت است که قبول کنم یک سال به عمرم اضافه شده ودارم به سوی بی نهایت زندگی در سال جدید قدم برمی دارم اما سال جدید چه با میل وچه بر خلاف میل ما از راه رسیده است وچند روزی از عمر ان می گذرد از نگاه همه می فهمی که زندگی در جریان است وزمان در رود بی نهایت به سوی ابدیت جاریست . گویا خواسته های ما هر روز تازه می شوند ودر خواستهای ما از زندگی بیشتر ,,نمی دانم تا حالابه رویش گلهای صحرایی نگاه کرده اید در یک دوره کوتاه زمانی در همان مکان سال گذشته حالا کمی این طرف یا ان طرف تر با باریدن اولین قطرات باران خود را برای رویش اماده می کنند ودر زمان معینی اگر ادمی مزاحم زندگی کردن انها نشود سر از زیر خاک بیرون می اورند وهمسایه سنگها می شوند وهر دودر سکوت معنی دار خویش به هم زیستی مسالمت امیز ادامه می دهند روزهای اول سنگ سنگ دل همسایه مهربان والبته سایه ای وسر پناهی برای گل صحرایی است وهمینکه جوانه با ترانه های باران وغزل امید رشد ونمو می کند برگهایی وغنچه ای می دهد وبعدهم می شکفد سایه بر سینه سنگ خارا می اندازداین رابطه عاشقانه ونیاز به هم اگر چه در سکوت مطلق اما شکل می گیرد, ایاما ادمها حتی این رویا را باور می کنیم؟ که سنگ هم می تواند دوست داشته باشد ودوستش داشته باشند روزها وشبهای بهاری زیبایی می گذرد , ساکت وسرخوش , مست وباده نوش, شیرین وفرح بخش , تا اینکه باد حسودی کندو سنگ فقط نگاه می کندوهیچ راهی جز نگاه کردن نداشته باشد عاشقانه وباز هم عاشقانه به گلها نگاه کند, تاگلها درپایان بهار دوباره به ابدیت بروند وسنگ انتظار را تجربه کند؛ اگر باز ابری بیاید وطوفانها دانه های به جا مانده ازاین عاشقانه هارا بدست طبیعت ندهند , فصل رویشی بیاید وانسان با دخالت در طبیعت بی جان ومظلوم باعث جابجایی سنگ نشود باهزاران اما واگر دیگر دوباره این عشق با نگاه شکل می گیرد شاید چرخه بهار در بهارانه های بعد دوباره تکرار شود .حالا یک چرایی بزرگ از راه میرسد که چرا ما انسانها هم دیگررا دوست نداریم ماها که نه به تکرار بهار نیاز داریم ونه به امدن پاییز ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 13:13 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
طراوت زمین با فرارسیدن فصل بهار ونوروز عید مقدس اریایی فرصتی پیش امده تا از دلتنگیها ننویسم , برای تو صیف بهار وزیبایی ان می توان یک بار به زیبایی های گل های توی باغچه که راحت دیده می شوند نظری انداخت البته اگر اپارتمان نشین نباشی واز دیدن چهره تکراری گلهای گلدان های توی راهرو خسته نشده باشی ,اما در هر صورت بهار فصل جوانی وطراوت از راه می رسد مادر بزرگ پیر وموسپید والبته زیبا ودوداشتنی زمستان بی انکه اراده ای از خود داشته باشد بادست نقاش طبیعت رنگ از چهره عوض می کند وبه ارامی پیرایشگر طبیعت او را برای جاودانه بودن با تصویر بنفشه ها ,یاسها ,لاله ,لادنهاو هزران اسم زیبای دیگر می اراید همه موجودات عالم هستی از این تازگی وطراوت مادر پیر لذت می برند. چهچه بلبلان ومستی اهوان دشت سبز رویاها انگیزه ای برای بودن است ودلیلی برای ابراز وجود هر چه هست زیبایی بهار افسونگر است . از رویش جوانه ای که سر از زیر برف در اورده تا بیداری نهال یک ساله ای وسر خوشی کبک وخرامیدن غزال ها همه فرصتی برای اندیشیدن فراهم می کنند تا بتوانیم خویشتن وخدای خویش را بهتر بشناسیم . فصل بهار از راه می رسد برای شنیدن صدای پای او لحظه شماری می کنیم زنگ تحویل سال با صدای دعا ونیایش به پیشگاه ایزد بی همتا اغاز می کنیم وهر چه ارزو داریم برلب می اوریم ودر دل فرداها را نگران می شویم باشد که بهترین فرداها از ان شود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 7:54 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
اشک وآه حالا که فرصتی برای با تو بودن نیست نهال آه ! می کارم وعلف های هرز کاشکی را درو می کنم , در اندک زمان مانده از حضور تو در کنارم اشک هایم را در سیلاب احساسات عاشقانه ام برای رویش دو باره مهر ودوستی به کانون دامنه های رویا های شیرین با تو بودن ها جاری می کنم وتو ای پرنده زیبای رمیده از اشیان برای انکه دوباره بیایی تن خویش را چگونه پیرایش کنم تا در فرصت مانده تا بهار نهال اشک وآه بخشکد ودرخت محبت در کانون عاطفه های گلهای لب رود خواستن ها بروید . آه ! اشکهایم برای ماندن بهانه تو را می گیرند وآه ! از جانم دیگر نای بر امدن ندارد قلبم با آه واشک سرشته است بهار نزدیک است نیازم به سر خوشی ومستی هیچ اهنگی را جز ترانه وملودی با تو بودن ها باور نمی کند . امروز واپسین قطرات اشکم واخرین اه! در غروب بارانی گو نه هایم درباتلاق گفتن هایم وقتی زبانم تو را صدا می زد هر دو بهم رسیدند خاستگاه هر دو قلب تنها وناامید شاعری بود که مثنوی زرد می سرود ,اشک رنگین کمان ارزوها با خود داشت واه اندوه خاطرات با تو بودن ها, کنار رود مرداب زده لبانم تلاقی اه واشک دیدنی بود یکی هیجانش برای خاک ودیگری پراحساسش برا ی پرواز را مهیا می کرد وداع اتش و اب دیدنی بود بوسه ای که اشک از لب پر اه گرفت قانون اول عشق یعنی فنا شدن شروع شد ,خاک سرد کوچه ای غمگین ولبخند گلسنگی که اسمان بی ابر را بارانی ندیده بود پایان اشک بود ,آه ! سردی غروب وحررات اتشین اه ! حباب ارزوها را ترکاند وپرواز تا کهکشان عشق اغاز شد وقانون دوم عشق یعنی بی نهایت شروع شد . قلب وامانده وتنها بود , بار خون دلها را بردوش می کشید خسته ودل نگران کسی را صدا می زد که در دور دستها لبخند را تقدیم غروب خورشید وامید را به خاک تیره باغچه فرداهایش هدیه می داد , خاک ونور در سبدی به رنگ گونه های رز وبه ابی دریاها گل عشق کاشتند وقانون سوم عشق, یعنی پیوند به هستی اغاز شد وقلب نگران بارقه امیدی را در اسمان خیالش دید وبا امید به فرداها شب وتنهاییش اغاز کرد . امید که فر داها بیایند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:16 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
غريبه از درد نگاهت مي دونم غريبي ، ازغبار نشسته رو قامتت مي دونم غريبي ، غربت تو كلامت احساس مي كنم ؛ صدات ترانه غر يبي واسم مي خونه ، كوچه هاي تاريك گرفته محله دلت دارن ترنم غربت مي كنن ، شانه هاي خسته ات زير مهربوني يه نگاه خم شدن مي دونم غريبي ، تو بلنداي خيالت مه گرفته قامت كوهها ، سقف اسمون كوتاه شده واسه ديدن جايي نداري مي دونم غريبي ،واسه بارون دلت لك نمي زنه ، واسه ابرها دلتنگي نمي كني مي دونم غريبي برق نگاهت ديگه سويي نداره،توچشمات گل انتظار نمي شكفه مي دونم غريبي با خودت خلوت مي كني ، پر رازهاي نگفته اي مي دونم غريبي زير لب يه وردي مي خوني ، خدا شايد بدونه تو دلت چه دردي داري كه هميشه با دعا زير لب درد ها رو تكرار مي كني ، نه ! شايد هم غريبه نكنه واسه يه اشنا دعا مي خوني تا سر سفره هفت سين بياد وباهم شعري بخونين، نكنه غريبه مسافر خيالت راه شب گم بكنه تو روشنايي ها بمونه ، گل شب بوي نگاه تو بخشكه واسه بودن دست نيازش سوي نورها دراز كنه، عاقبت غريبه جان ! نكنه سوسوي خورشيد از همه روياها دورت بكنه ، تومي خواي غربيه جان ! مثل شب بوها بشي وقتي ياسها تو خوابند وشقايقها چشماشون بستن واسه جير جيركها ، جغدها ، نه! تو گناه داري بايد واسه عاشقا، شب زنده دارها تو كوچه هاي باروني شبهاي تنهايي غريبه ها عطر زندگي بپاشي . براي روزهاي غربت هيچ چيز يادمون ندادن، همه گفتن دوست داشتن وعشق تمرين كنين ، كسي نگفت با خودتون خلوت كنين كمي برا روزهايي كه بدهستند ومي ايند وبايد از ان بديها چه دوست داشته باشين وچه نه بگذرين كمي دلتنگي ، درد وتنهايي تمرين كنيد تا وقتي بزرگ شدين يه باره دلتنگ شدين تنها شدين كم نميارين هر چي پري دريايي بود وهر چي پريا همه يه شاهزاده داشتن وعاقبت خوشبخت مي شدن تو شهر كودكي كسي بدبخت نبود اگه بود به ما خودش نشون نداد همه بدبختي ودربدري ها كه با فقر نمي ان گاهي دربدري وتو خيابان راه مي ري همه حسرت تو مي خورند گاهي خوشبختي همه دلشون به حالت مي سوزه ،چرا هيچ كدام تمرين نكرديم دلي بدست بياريم با يه نگاه يه لبخند صاحب دلي شديم هرگاه نخواستيم پشت غرور مون قايم شديم ورهاش كرديم فكر نكرديم چرا شكستيم؟ واسه چي پشت پا زديم ؟ غربت هميشه باما ادمها است گاهي خودمون مي تونيم كم رنگش كنيم گاهي يه مسافر مي تونه، اسمش اين اشنا هر كي بذاريم ( بابا ، مامان ، داداش، ابجي ، زن، فرزند ، دوست پسر يا دوست دختر ) هر كي كه بتونه باورمون كنه كلي تر بگم دوستمونه كه سايه غربت مي تونه از سر ما برداره |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 7:40 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
كمي دوستانه تر گاهي مجبوري براي انكه زنده بماني تلاش كني وزماني دوست د اري براي زندگي تلاش كني ، تا زنده نباشي نمي تواني زندگي كني وتا زندگي نكني از زنده بودن لذت نمي بري اگر جلوي اينه بايستم وبا خودم خلوت كنم مي بينم فقط زمان بسياركمي در اين سي سال گذشته زندگي كر ده ام وبقيه عمرزنده بوده ام راستش لحظاتي كه مي نويسم زندگي مي كنم وزماني كه با درهاي جامعه خلوت مي كنم از زندگي رنج مي برم زنده هستم ،من كه جزيي از اين جامعه عجيب وغريب هستم هر روز صبح كه از خواب بيدار شده ام چيزي بر اندوه ديروز م افزوده شده وسالها هم كه نوشتن را كنارگذاشتم براي مدتي باورم شد عاشقم وبخاطر عشق درس ومشق به ابديت رفت والبته خدا را شكر مي كنم كه دانشگاه نرفتم چون شايد امروز ي ديگر برايم وجود نداشت (زبان سرخ سر سبز بر باد مي دهد ) يادم رفت كه چه مي خواستم بنويسم جواب دوستي بايد مي دادم . من از اينكه مسلمانم ناراحت نيستم وباور دارم كه دينم مقدس وبهترين است اما ايا حق ندارم هر چه دارم وندارم (داشته هاي مادي ومعنوي ) در سبد ي بگذارم و انها را وارسي كنم خوب وبد ها ي ان سوا كنم خودم رانقد كنم وبه قول پيامبر محبت ودوستي به حسابم برسم قبل از انكه به حسابم برسند دوست خوبم من وشما حق داريم توي عصر انفجار اطلاعات كمي بالاتر به باورهاي خودمان نگاه كنيم اگه شما تو كشوري غريب مردمي ديده اي كه خدايي از سنگ وچوب وحتي گاو دارند به اين هم فكر كرده اي كه انها خدايي دارند با خوب وبدش ما كاري نداريم كمي به كوچه هاي اطراف خودت نگاه كن ادمهايي مي بيني كه از خدا اسمش واز دين جز كلمات زيبايش هيچ ندارند من اگر خارج نرفته ام اما به لطف فقري كه هميشه همراهم بوده با ادمهايي عجيبي كار وزندگي كرده ام انها به راحتي به مقدسات توهين مي كنند واصلا وقتي خسته مي شوند راحت ترين كارشان تو هين به خداست وهيچ خدايي قبول ندارند انها ادمهايي فقيري هم نيستند بعضي ها در محيط كاري ما حداقل بيست سال از من بزرگترند اما به راحتي تو حافظه موبايلشان تلفن بيست تا دختر بيست ساله پيدا مي كنيد وافتخار مي كنند كه اين كاره اند اما همين ادمها جايي كه جايش باشد چفيه مي بندند وبا شنيدن اسم كسي سه بار صلوات مي دهند وحتي متاسفانه در همون جاهاي بخصوص نما ز هم مي خوانند كجا شما اين طور ادمهايي پيدا مي كني تو امريكا يا تو اسراييل، من قصد قالبد شكافي جامعه ندارم ونمي خوام بگم همه همكارانم اين طوريند ادمهاي خوبي هم هستند اما از اون دسته ادمها هم نمي شه براحتي گذشت چون اگه زياد نيستند كم هم نيستند ، حتما تا حالا مردها يا زنهايي نديده اي كه زندگي انها از كمربند به پايين باشد يا خانواده ات اجازه نداده اند يا حق انتخاب داشته اي وبهترين ها را انتخاب كرده اي نگاهي به بچه هاي فقر كن كه شيشه ماشينها تو بزرگ راهها تميز مي كنند نگاهي به زنان تن فروش كن خواهي فهميد كه انها خدا را براي چه مي خواهند عشق كدام درد انها را دوا مي كند تا حالا كسي به انها نخنديده اگر هم لبخندي زده از روي ترحم بوده كه از صد تا ناسزا بدتر بوده انها فقط يه لقمه غذا ويه سرپناه مي خواهند شايد نماز هم حتي بلد نباشند قبو ل داري كه تعدادشان كم نيستند دراين خانه كه اسمش ايران گذاشته ايم (به قولي اين گربه نشسته به ديوار خانه ماست) چه تعداد از مردان وزنانش وقت نماز دردهاي نياز را فراموش مي كنند وخدا را عبادت مي كنند دوست خوبم اصلا نمي خواهم بگويم كي مقصر است فقط مي خواهم به خودم وباورهايم نگاه كنم چون اين بهترين راه براي نوشتن است ودوست دارم به باورهاي همه احترام بگذارم حتي اگر مخالف انديشه هاي من با شند روزي تو وبلاگ كسي رفتم كه وبلاگ جالبي داشت اسم وبلاگش اين بود حزب الله مي رزمد وتو وبلاگ كسي نظر داده بود اونجا ديدمش با كلي توهين به طرف مقابل وقتي تو وبلاگش رفتم ديدم نه اينكه ارزش خودن نداره بلكه ادم بدي نيست اما تا اون ور ميز غذاش تا حالا دست دراز نكرده واسه اب ونان هم دلتنگي نداره حق داره مثلا به هاشمي رفسنجاني توهين كنه واز فاطمه رجبي تعريف چون نان به نرخ روز خورده وقتي ازش گلايه كردم اومد تو وبلاگم نوشت بر خلاف نظرت وبلاگ بدي نداري اما تو چارچوب ما حزب الله نيستي واسش نوشتم مي خوام دوستت بشم كمي از نوشته ام دلگير شد درجوابش دوباره نوشتم هنر دوستي ان نيست كه با موافقم دوست باشم هنر ان است كه بتوانم با صاحب اراي مخالف يار باشم . ذوست من زندگي بسيار سخت تر از ان است كه من وشما مي بينيم اگه اين روزها به تلويزيون نگاه كني همه مي گويند انقلاب مال فقرا وملت است اصلا توده ها انقلاب كردند درست است اما براي چه ؟براي انكه از دست بدبختي رها شوند من به اين جمله هيچ اعتقادي ندارم كه مردم براي دين قيام كردند چون تازه مردم تو اين سالها ياد گرفتند وجرات كردند دين گريز شوند ودين هم داشتند كه توانستد انقلاب كنند براي مبارزه با فقر وبيداد بود خودت قضاوت كن حالا اگر خداي نكرده بخواهند انقلاب كنند اين بار براي چه بايد تو خيابانها جان بدهند نمي دونم ايا تونستم جواب شما بدم يا نه ،اما متاسفانه با توجه به قولي كه به .... دادم دوباره سياسي نوشتم حتما يه بار مي بخشه . بايد دوباره همون نوشته هاي كمي دوستانه بنويسم بهتر نيست البته اين بي پرده مثل باران بود نه اون نوشته قبلي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 8:19 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
بي پرده مثل باران تازگيها يك سري مطالب نوشتم ويه جورايي خودم وهمه دوستام كه شماها باشين خطاب قرار دادم رسالت ما واقعا چيست در جا معه اي كه در ان زندگي مي كينم كجايي اين جامعه هستيم ايا جايي براي خود دست وپا كر ده ايم دلمشغوليها ما تا كجاست تا ان ور خيابان به سپدي پاي دختركي ، يا ماشين بزك كرده پسري يا نه كمي فراتر فكر مي كنيم وپلاك كوچه هاي تنهاييمان براي عابران عاشق وايمان وانسانيت مي نويسيم وكمي به خودمان كه بي نهايت مطلقيم فكر مي كنيم . شايد وبلاگ جاي بي پرده نوشتن نباشد نوشته هاي عاشقانه ودوست داشتن ها بهتر همه فهم باشد وبه قول دوستي خطرش هم كمتر باشد يك سوال پيش مي ايد حرفهايمان به كي بزنيم با كي درد دل كنيم وقتي كمي انسانيت به سراغمان مي ايد تقديم كي كنيم احساس شاعرانه وجودمان را با كي تقسيم كنيم اين زندگي ما با بي نهايت پلان از سياست تا سكس ، از خدا تا شرك ، چگونه از گرداب بودن هاي بد وخوب رهايي پيدا كنيم ؟ چگونه با خودمان خلوت كنيم مي خواهم با كمك شما دوستانم به بعضي از جنبه هاي زندگي سرك بكشم تا باهم ببينيم كه همه چه شخصيت هاي متضادي داريم در قالب اين همه تضاد موجودي عزيز به نام انسان جدا از جنسيت شكل مي گيرد . سعي مي كنم انچه خودم هستم ودارم بنويسم وشما هر دوست داريد نظر بدهيد من كيستم؟ با اين كيستي ها وچيستيهاي من همراه شويد ووجود خويش را زمزمه كنيد يك بار با هم خودمان را مرور كنيم .متولد يكي از روزهاي خرداد يكي از سالهاي دهه پنجاه خورشيدي راستش شناسنامه ام درست نيست دوسال از سجلدم كوچكترم هويت شناسنامه اي من چند باري بيشتر به كارم نيامده با عشق به مدرسه رفتم گول خوردم راي دادم و به اجبار سربازي رفتم اخرين باري هم كه به كارم بيايد خودم نيستم كه ثبت احوال بروم شايد دخترم يا پسرم ويا شايد هم نه همين روزها پدري يا برادري براي ثبت مرگم اين كار را انجام دهد تا خدا چه بخواهد . در محيط زندگي من مذهب حرف اول واخر مي زند بهتر از پلان دين شروع كنيم مسلمان ومذهب شيعه يك چرايي زودي وسط مي ايد چرامسلمان وچراشيعه بايد پاسخ بدهيم دوست داريد صادقانه بگويم يا انچه در كتابهاي درسي خوانده ام صادقانه، بهتر وتلخ تر است راستش من مسلمان عادت وتكرار اعتقادات پدر ومادر هستم ساده تر اگر تو اسراييل دنيا مي اومدم حتما يهودي بودم دين من تابعي از اعتقادات خانوادگي من است ولي اگر شما ازم بپرسيد حتما مي گويم نماز را باقلب وجانم، روزه را با نيت خالص ، علي رابا عدالت و عشق مي شناسم اما هر دو ي ما مي دانيم كه من دروغ مي گويم ولي جرات ابرازش نداريم، گريزي به جامعه بدنيست مي خوايم ما يه جايي استخدام بشيم چند بار كتاب توضيح المسايل مي خونيم وهي تكرار مي كنيم بمون مي گن از كي تقليد مي كنيد مي گيم فلاني حجاب چيه زيباترين پوشش ، پوشش برتر همه اينها دروغ نيست اگه به خودمون يه نگاه تواينه بكنيم مي بينيم يه جورايي مسلمان هم نيستيم .يه چيز ديگه مذهب من مي گه دروغ نگو از صبح تا حالا صد تا دروغ گفتم خيلي كم پيش مي اد راست بگم حتي به كسي كه دوستش دارم مي دونم بيچاره عاشقمه دروغ گفتم . از مذهب خيلي چيزها مي شه نوشت اما برا كي ؟اولين خواننده مطالبم خودمم كه خيلي وقته تو حزب قديمي باد نام نويسي كر دم تا هر طرف موافق نياتم باشه همون طرفي باشم باور كنيد نمي دونم چرا اما هميشه اين جمله زيبا از مادرم تو گوشم هست كه با زبان شيرين محلي مون مي گه ادمها مثل پيازهستند صد تا جلد دارند .. گاهي وقتها خدا هم تعجب مي كنه چي وكي افريده ؟ يه دعا بدنيست نه! خدايا چنان كن كه دوستانم خورشيدي باشند با نورهايي براي آزادي وزندگي تا من هم سويي وكورسويي باشم دنباله راه انها |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:44 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق موضوع : گپي صادقانه باسلام والتماس دعا مستدعي است بار شتر خويش بر منزلگاه فقيرانه ما مگسترانيد كه كويري بي اب علف است وسرابش خانه ارواح ، اما به رسم دوستي قديم به ابرام واصرار دل سر گشته ام چند كلامي مي نگارم براي انكه بي وفايي نكرده باشم واز دوستان دوران جوانيم يادي كرده باشم باز هم سلام ودرود به: مهتاب و خورشيد ، ترانه وسرود ، اشكها ولبخند ها ، رويا وخيال ، شادي وسر خوشي ، اندوه ودرد ، جاودانه راهي براي زندگي ، دستهايي براي بوسيدن ، حرفهايي براي شنيدن ، شبي پر از ستاره ، خانه اي پر از نور انجا كه هميشه بيداري است ، انجا كه مهتاب را غم غروب نيست ، ابي اسماني خالي از كينه ، قلبي كه براي تو مي تپد ، سلام بر عشق هر چند تو بزرگترين گناهي اي عشق ! از:خانه اي برروي اب ، كرجي بان پارو شكسته اي در ميان گردابهاي رود زندگي ، ساحلي كه ارامش ان در مرداب ابديت خاموش شده ، اوايي كه مرگ قوها را زمزمه كرده ، برگ زردي باكه با افسانه پاييز اميخته ، شاخه اي شكسته كه انتظار نسيمي براي مردن مي كشد ، آواز حزين پرنده اي بر بالين جفت جان از قفس پريده ، فريادي شكسته در بغض شب وسكوتي تا بي نهايت فرياد . اي عشق خانه اندوه نيستم ، تكنواز دف سر خوشي هيچ صوفي هم نيستم ، ساده وبي ريا هم نيستم ، اندكي از غل وغش هاي زمانه به تنم چسپيده ، جز كمي لبخند ، زباني نيش دار ، داريي ديگري ندارم ، با توام كه همگان عشقت مي خوانند چرا هر شب دست از دامان رويا هايم بر نمي داري، بگذار كمي امروزي فكر كنم يك شب هم با روياي ماشين داشتن وخانه اي توي شمال شهر ها داشتن سپري كنم تو كه خود خوب مي داني هيچ داريي جز تو ندارم اگر توهم مال من باشي( كه نيستي) در جوابم ننويسي دل داري كه دلم در رهن خيال كسي است اخر اي عشق با من كه هيچ ندارم چه كار داري ؟ منتظر جوابت مي مانم اما خواهش مي كنم تا جوابم نداده اي مزاحمم نشو چون سر كارم وخسته وكوفته وقتي مي خوابم دوست دارم كسي مزاحمم نشود اما اگر از اين به بعد بدون اجازه وارد اتاقم شوي با سنگ شيشه عمرت را مي شكنم خود داني من انچه شرط بلاغ است با تو مي گويم خواه پند گير خواه ملال ، قابل توجه تمامي دوستان عاشق از دم دست نهادن هر چيز سخت بپرهيزيد چون عشق هر شب از پنجره اتاق با تلنگري به رنگ گلهاي رز وجادوي ياسهاي باور مان با اجازه دل وارد مي شود بي جهت شيشه هاي اتاق را نشكنيم شايد بتوانيم هنر دل نشكستنها را ياد بگيريم قابل توجه دوستت دارم هاي خودم وهمه دوستت دارم هاي شما ، كاش مي شد عاشق نبود يا نه كاش مي شد عاشق نشد ††††††††††† دوستي كه براي انديشه هايش احترام قايلم عشق را برابر سكس نهاده بود نمي دونم شايد حق با اوباشد اما وقتي به دلم رجوع مي كنم نمي توانم هيچ حقي به اوبدهم راستش اين روزها كمتر جواني مي توان يافت كه سكس را تجربه نكرده باشد اما كدام يك از ماها عشق را تجربه كرده ايم ؟ دوستاني كه به وبلاگم سر مي زنيد يك خواهش دارم حتي به شما التماس مي كنم هر انچه واقعا به ان ايمان داريد بنويسيد لااقل وبلاگهاي ما جايي است براي صداقت به اين دليل مي گويم صداقت چون نه تا حالا هم ديگر ديده ايم ونه كلامي رد وبدل كر ده ايم همين كه همديگر را نمي شناسيم براي صداقت كافي است . راستش اگر هم ديگر را بشناسيم شايد هيچ وقت نتوانيم با هم صادق باشيم دوستتان دارم تابدانيد من هم كمي فقط كمي صداقت دارم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:9 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
سايه سايه ام تا زگيها خيلي مهربون شده هميشه با من وهمرا ه وهم نفس من است ، مزاحمم نمي شه ، رشته افكارم بهم نمي زنه سايه ام مي دونه كي دوست دارم از كي بدم مي اد تا حالا واسه هيچ كسي دلتنگيهام تعريف نكرده ، راز دار خوبيه، چند شب پيش تو نور مهتاب خيلي به سايه ام نگاه كردم بلند قد ورشيد بود ازش پرسيدم بابا اخه من وتو كه همزاديم چي شده يه باره قامتت به بلنداي نخل تنهايي كنار رود دلتنگيم شده ، مي دوني چي گفت ؟ گفت : واسه اينكه تو تاريكي نترسي وتوتنهايي شبهاي زندگيت يه بزرگتري همراهت باشه .كلي واسم حرف زد ازم پرسيد مي دوني چرا تو روزها از تو كوچك ترم برا اينكه تو همسايه نور وروشني هستي ومهربوني پرتو هاي خورشيد شادي واسه دلت مي ارند واسه من دلتنگي ، نه اينكه تو شادي، من حسودي بكنم هرگز ! اخه من ادم نيستم كه حسودي بكنم دلتنگ مي شم تا غصه هاي دل تو خالي كنم ، تنهايي هات كم بشن ، مي دوني من تاريكي همراه توام ، تو از تاريكي بدت مي اد واز سياهي مي ترسي واسه همين تو روشنايي ها حضورم كمتر مي كنم تا تو از زندگيت لذت ببري سايه ام خيلي حرف داشت، هم صحبت نداشت ،يه چيزي گفت كه تنم لرزيد فهميدم خيلي دوستم داره يه جورايي عاشقم بوده كه از تولد تا اخرم كه نون پايان است تر كم نمي كنه ، سايه ام گفت تا حالا تو كوچه ها شبهاي باراني قدم زدي گفتم خيلي خصوصا وقتي دلگير ودلتنگ مي شم گفت به من هم نگاه كردي گفتم نه به هيچ وجه ،اخه واسه چي وقتي دلم پر درده نگاهت بكنم ، سايه ام خيلي دلش گرفت، خودم ديدم كه خاكهاي باغچه بر اشك چشماش شدند ، دلم برا اين سياهي بدبخت تر از خودم سوخت اما سايه ام لبخندي زد وگفت وقتي تو كوچه هاي زندگي رو به تاريكي راه مي ري من جلو تر از تو راه مي رم وقتي روبه روشنايي قدم مي زني يه قدم عقب ترم واسه اين كه اگه روبه سياهي تيري به دلت نشانه بره اول قلب من پاره بشه وقتي روبه نور مي ري هر چي خوبي باشه اول مال تو باشه ومن پشت سرت مواظب باشم شاديهات گم نشن . من وسايه ام حرفهاي نگفتني بسياري داريم ودر دلهاي بي پاياني دوتا دوست شديم كه هيچ كس نمي تونه بين ما جدايي بيندازه شما هم مواظب سايه ها تون باشين |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 21:55 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
زادگاه من دشتي ميان صخره هاي بلند ، شهري يادگار كيانيان وجم ، پرديس كوه عشق من ، مشرف به شهر ارزو هايم جم است، پرديس كياي خليج هميشه فارس ، نهايت روياي من است ، قامت بلند نخلها وخاموشي قنات ها يادگار كهن ديار اباد من است . شهر من خانه شكوفه هاي سپيدبادامهاي كوهي ، گلهاي زرد بابونه وچشمهاي سياه جادويي شقايق هاي صحرايي است ،دامن كوههاي پر از گلهاي نرگس وباغهاي گل محمدي روزگاري رويايي بود . مردم مهمان نواز شهر من ، آزاده ودلير ، غم خوار ودستگيرند ،دير سالي پيش نعره مستانه سر پر وبرنو (دونوع تفنگ شكاري ) اتش به جان خان زاده هاي قجري مي زد وسايه اين دويار ديرين بر پرچين كومه هايش بيرق عشق بود ومردانش بر بلنداي صخرهاي گلو كلات افسا نه ضحاك وجمشيد مي سرودند . گاهي بر مسند روياها ، بر بلندي كوه هاي مشرف به خليج نيلي هميشه فارس، بندر سيراف را نگاهي دوباره مي كنم با سوران هخامنش وچاپارهاي اشك وزوال خسروان ساساني و اشك چشمانم به درياي پارس مي پيوندم گويي نياي بزرگم كوروش درفش كاوياني كاوه به دوشم نهاده وكياي خاك مقدس ايرانم .( ايران اريايي برابر عشق وبهتر از جان ) شهر من اكنده از عشق وترانه هاي سپيد شاعران نو وقصيده ،غزل ورباعي است ،هم صدا با ازادي عقيده و راي وانديشه . كوه نار،ميعادگاه تنهايي ودلخستگيها ،شوريدگيهاي كودكي ودردها ي جواني من ، درياي از نعمت ورحمت است (منطقه گازي نار وكنگان ) چراغ گرم خانه هم وطن مهربان اذري وصنعت گر دوست داشتني اراكي است . شهر من حلقه اي از زنجيره اهورايي رشته كوه زاگرس با پيوند عشق به درياي ابي پارس است . خيلي رويا پردازانه شهر جم را معرفي كردم اما هيچ اغراق نيست بايد مسافر شهر من باشي وزيباييهاي بهار ودم گرم تابستان ان احساس كني . پا بر رواق چشمم مي نهيد اگر عابر روياها يم شويد . 1- پرديس كوهي به ارتفاع تقريبي 1400 متر از سطح دريا 2- گلو كلات صخرهاي بلندي با اثار باستاني كهن كه اميخته با افسانه است 3-سيراف بندر طاهري امروزي حدود20 كيلومتري عسلويه وپارس جنوبي 4-جم شهرستاني كه بهترين اب وهوا در استان بوشهر دارد ومنطقه اي اقتصادي وخدماتي است كه كاركنان پارس جنوبي وپالايش گاز فجر در شهركهاي چند هزار واحدي ان زندگي مي كنند مردمان بوميش داري گويش لري بوده كه از طوايف مختلفي تشكيل شده اند با سنتها وادابهاي خاص، ارادتي بسيار به ائمه دارند ، در آزادي وآزاديخواهي زبانزد مردم جنوبند، جم 285 كيلومتر با بوشهر فاصله دارد ودرصورت بهره برداري ازاد راه شيراز-جم -عسلويه كمتر از اين مقدار با شيراز ، خرماي نخل خاصه اش بسيار معروف مي باشد تقريبا 35 تا 40كيلومتر با منطقه انرژي پارس يا عسلويه فاصله دارد و700 تا 750 متر از سطح دريا ارتفاع ، به طوري كه از بالاي كوهها به راحتي ابي هميشه فارس ديدني وديدني تر مي شود . داراي فرودگاهي است كه متاسفانه اختصاصي شركت نفت است ومركباتش مثال زدني است . هر چه هست دوستش دارم ودلتنگ گرما وسرماي سوزان ان مي شوم وبا افتخار مي پذيرم كه ذره اي از خاك ايرانم وايراني . لازم به ذكر مي باشد كه من هم زاده يكي از روستاي قديمي اين شهرم كه اكنون به حرمت صنعت خرابه اي بيش نيست . ايران براي ايراني وايراني سربلند باد . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:41 توسط فرياد خاموش
|
|
||
|
|
|
|
|
روز 29 بهمن روز عشاق ايراني مبارك باد عشق واژه زيبايي است وگستر ده تر از تصور ذهن خيال پر داز من به هر دليل وبه هر عنوان مي توان عاشق شد وعاشق هر چيز كه دوست داشته باشي شد براي عاشق شدن از پل دوستي بايد گذشت ودوست داشتن را تجربه كرد نمي خواهم بگويم دوست داشتن چيست ؟ براي چه بايد دوست داشت تا عاشق شد ، همه ما به نوعي عشق را تجربه كرده ايم از عشق به بادكنك هاي كودكي تا عشق به هم نوع .. يادم است وقتي كوچكتر بودم در روستاي زادگاهم با هم كلاسيهاي دخترم كه بعضي هاشون چند سالي از ما پسرها بزرگتر بودند( من از همه پسرها كوچكتر بودم سالهاي جنگ و ويراني ) هم كلاسي دختري داشتم كه نقاشيهاي زيبايي مي كشيد ومن هم انشا هاي خوبي مي نوشتم روزي كه يك نقاشي از اسب سپيدي كشيده بود توي دفتر مشقم پايين ان نوشته بود (عشق يعني علاقه شديد قلبي ) من هم ان نقاشي را براي خودم نگه داشتم زماني كه به سختي مي توانستم بنويسم عشق، تا سالها توي كمد كتابها وبعدها توي ساكم نگهش داشتم تا وقتي كه عاشق شدم واسب سپيد روياهام مثل توسن سركشي هامون خيالم را هر شب جولان مي داد وروزي از روزها تلخ زندگي براي خودش راهي جز روياهاي من انتخاب كرد ورفت ورفت | ||